تبلیغات
دوا و درمون

دوا و درمون
 
نویسندگان
پدر و پسر ثروتمندی علاقه داشتند که آثار نفیس و کمیاب هنری را جمع کنند. آنها در مجموعه گرانبهای خود همه نوع اثری از پیکاسو گرفته تا را فائل را داشتند. رابطه و صمیمیت این پدر و پسر نزد در و همسایه زبانزد بود.
روزگار با خوبی و خوشی بر این دو می گذشت که ناگهان جنگی روی داد و پسر را به جبهه فرستادند. پسر خیلی شجاع بود و در یکی از نبردهای سخت وقتی که می خواست جان یکی دیگر را نجات دهد کشته شد. خود شما میتوانید عمق اندوه پدر را در غم از دست دادن تنها پسرش درک کنید.
یک ماه از این ماجرا گذشته بود که روزی مرد جوانی در زد. بعد از اینکه پدر در را باز کرد وی گفت : " آقا، شما مرا نمی شناسید. من همان سربازی هستم که پسر شما جانش را فدای نجات دادنش کرد. من واقعا نمی توانم به هیچ طریقی فداکاری او را جبران کنم. اما ، پسرتان این بسته را به من داده که به شما برسانم. می دانم من هنرمند قابلی نیستم اما پسرتان قبل از مرگ اصرار داشت که این تابلو را به شما برسانم."
وقتی پدر بسته را باز کرد ...
تصویری بسیار ماهرانه از صورت پسرش را دید که سرباز جوان با مهارت هر چه تمامتر آنرا کشیده بود. نقاشی آنقدر واقعی می نمود که پدر با دیدن آن دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
پدر آن نقاشی را برده و در جایی بهتر از همه نقاشیها و تابلوهای گرانقیمت خود نصب کرد. هر بار که بازدید کنندگانی از سراسر دنیا برای دیدن آثار او می آمدند ، وی ابتدا تابلوی پسرش را نشان می داد.
چند ماه بعد پدر مرد و قرار بود که در یک مراسم عمومی تمامی آثار گرانقیمت او را به نمایش گذارده و حراج کنند. مشهورترین صاحبان کلکسیون از سراسر جهان با هیجان هر چه تمام گرد هم آمده بودند تا در این فرصت استثنایی بتوانند تابلوی نفیس دیگری را به مجموعه آثار قبلی خود اضافه کنند.
مامور اجرای حراجی تصویر پسر را روی میز گذاشته بود و گفت :" حراج را با پرتره پسر شروع می کنیم. چه کسی می خواهد تابلوی پسر را بخرد؟"
سکوت بود و سکوت. صدایی از ته سالن برخاست :" ما می خواهیم آثار مشهور را ببینیم. از این رد شو!"
اما مامور فروش دوباره تکرار کرد : " چه کسی می خواهد روی این تابلو شروع کند؟ 100 دلار؟ 200؟"
صدای خشمگین دیگری گفت :" ما آمده ایم تابلوهای ونگوک، پیکاسو و... را ببینیم نه این را!"
اما مامور دوباره می گفت : " تابلوی پسر، پسر، نبود؟"
سرانجام صدایی از ته سالن گفت :" من می خرم." صدای باغبان پیر و وفادار این پدر و پسر ثروتمند بود که با نهایت خجالت گفت : " من فقط 10 دلار دارم. آن را هم می دهم تا تابلوی اربابم را بخرم!"
پس از اینکه مامور اجرای حراجی مطمئن شد کس دیگری حاضر به خریدن تابلوی پسر نیست چکش خود را محکم به میز کوبیده و گفت : " متاسفم. حراج دیگر تمام شد!!!"
مردم یکصدا فریاد زدند :" پس تابلوهای نفیس چه می شود؟"
مامور جواب داد: " صاحب این آثار به من سپرده بود که تنها تابلوی پسرش را به حراج بگذارم ." و این را هم اضافه کرد :" هر کسی که تابلوی پسر را می خرید به تنهایی صاحب همه تابلوهای دیگر می شد. حالا هم این آثار نفیس همگی مال این باغبان وفادار است!!!"





طبقه بندی: دیگر نوشته ها،
[ دوشنبه 6 آذر 1391 ] [ 01:32 ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

.


فروش بک لینکطراحی سایت