میری خودکار بیک میخری ۱۰۰ تومن،
طبقه بندی: دیگر نوشته ها،
طبقه بندی: دیگر نوشته ها،
مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف انها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها می اید و میگوید :<تو یک قهرمانی>
فردا در روزنامه ها می نویسند :
< یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد >
اما ان مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم
پس روزنامه های صبح می نویسند:
< امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد >
ان مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم
از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی
<من ایرانی هستم >
فردای ان روز روزنامه ها این طور می نویسند :
<<< یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت ! >>>
طبقه بندی: دیگر نوشته ها،
چیزهای کوچیک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی
آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هات
یک فشار کوچک میده… چیزی شبیه یک بوسه مثلا!
راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش رو محکم ببندی بلند می گه:
روز خوبی داشته باشی دخترم....
آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان میشی
دستپاچه رو برنمی گردونند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند....
آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی كار هست...
بهشون بها میدن، گاهی بغلشون می کنند.....
ادامه مطلب
طبقه بندی: دیگر نوشته ها،
در زمانهای گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند؛ بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد؛ حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچكس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."
وقتی مشکلت را به همسایه می گوئی ، بخشی از دلت را برایش می گشائی . اگر او روح بزرگی داشته باشد از تو تشکر میکند و اگر روح کوچکی داشته باشد تو را حقیر می شمارد.
طبقه بندی: دیگر نوشته ها،
منبع این مطلب یکی از وبلاگهای خارجی است .
در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم،
نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.
پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟
استاد جواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!
طبقه بندی: دیگر نوشته ها،
منبع : وبلاگ http://ferekansirib.blogfa.com
ست تاپ باکس یا مبدل چیست و چگونه کار می کند؟
ست تاپ باکس یا مبدل، دستگاهی است که سیگنال ارسال شده از سیستم دیجیتال را به فرمت قابل نمایش روی تلویزیون تبدیل می نماید. بر خلاف سیستم آنالوگ که بدون نیاز به دستگاه مبدل، می توان شبکه ها را مشاهده کرد، در سیستم دیجیتال وجود چنین مبدلی ، ضروری است.حال اگر این مبدل در قالب یک دستگاه مثل رسیور ماهواره باشد، به آن اصطلاحا ست تاپ باکس گفته می شود در غیر اینصورت، سازندگان تلویزیون می توانند چنین مبدلی را داخل تلویزیون تعبیه کنند. قابل ذکر است که نوع دوم متناسب با سیستم ایران هنوز داخل بازار وجود ندارد. شکل زیر نمایی از مبدل تلویزیون دیجیتال را نشان می دهد.
هنگام خرید مبدل ، به چه نکاتی باید توجه داشته باشیم؟
ویژگیهای پایه مبدل تلویزیون دیجیتال به صورت زیر است:
-
الف- ورودی آنتن

-
ب- خروجی صدا و تصویر
-
ج- خروجی RF
ادامه مطلب
طبقه بندی: دیگر نوشته ها،
بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد
ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد"ولالضالین"را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد
همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد
"لن ترانی" نشنیدم ز خداوند چو او
"ارنی" گفتم و او گفت "رئا" رفتم و شد
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم و شد
تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بیا ، رفتم و شد
مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید
فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پیر من آنکه مرا داد ندا ، رفتم وشد
گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد
طبقه بندی: دیگر نوشته ها،
استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!
استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
استاد 50 سالهمان با آن كت قهوهای سوختهای كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم...
ادامه مطلب
طبقه بندی: دیگر نوشته ها،
جعبه رفت تا دستش به دكمه های تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش می داد.
پسرك پرسید: خانم، می توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن های حیاط خانه تان
را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد: كسی هست كه این كار را برایم انجام می دهد !
پسرك گفت: خانم، من این كار را با نصف قیمتی كه او می دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار این فرد كاملا راضی است.
پسرك بیشتر اصرار كرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه
را هم برایتان جارو می كنم. در این صورت شما در یكشنبه زیباترین چمن را
در كل شهر خواهید داشت.
مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرك در حالی كه لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از
رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینكه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم كاری به
تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را می سنجیدم.
من همان كسی هستم كه برای این خانم كار می كند
آیا ما هم میتوانیم چنین خود ارزیابی از كار خود داشته باشیم؟
طبقه بندی: دیگر نوشته ها،
حالا متن دلخواهتون رو به پینگلیش تایپ کنین، با تایپ کردن فاصله بعد از هر کلمه، میبینید كه کلمه به صورت معجزه وار بلافاصله به فارسی تبدیل میشه. البته گاهی وقتا ممکنه کلمه رو اشتباه حدس بزنه، شما میتونین روی اون کلمه یه کلیک ساده بکنین و از تو یه لیست لغت كه پیشنهاد میده انتخاب کنین، یا اگه اون کلمه تو لیستش نبود، خودتون کلمه مورد نظر رو با کیبوردی كه برای ادیت کردن روی صفحه میاد وارد کنین. شما هم این یکی شاهکار گوگل رو امتحان کنین. حتما مشتری میشین
طبقه بندی: دیگر نوشته ها،

طبقه بندی: دیگر نوشته ها،
فرشته در حالی که داشت نامهای را باز میکرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و آنها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.
مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان میفرستیم.
مرد کمیجلوتر رفت و دید یک فرشتهای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمیکه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمیجواب میدهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند : "خدایا شکر"
طبقه بندی: دیگر نوشته ها،
خداراشكر كه تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . این یعنی او زنده و سالم در كنار من خوابیده است.
I am thankful for the husband who snores all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me
____________
خدا را شكر كه دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاكی است.این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.
I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street
____________
خدا را شكر كه مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیكار نیستم.
I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.
____________
خدا را شكر كه لباسهایم كمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای كافی برای خوردن دارم.
I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat
.........
ادامه مطلب
طبقه بندی: دیگر نوشته ها،
از او پرسید : آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :
"ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد."
طبقه بندی: دیگر نوشته ها،


