خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود...
As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید...
She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود. تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading...
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان کوتاه انگلیسی،
Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on.
The
bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’
jewelry and watches. They were taking all their money, too. Sam opened
his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to
Mike Why are you giving me this money?” Mike asked Last week I didn’t
have any money, and you loaned me twenty dollars, remember?” Sam said.
“Yes, I remember,” Mike said. " I’m paying you back,” Sam said
قرض
دو دوست به نام های سام و مایک در
حال مسافرت در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک دسته راهزن وارد
اتوبوس شدند. راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند. آن ها شروع به
گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند. ضمنا تمام پول های مسافران را
نیز از آن ها می گرفتند.
سام کیف پول خود را باز نمود و بیست دلار از
آن بیرون آورد. او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید: «چرا این
پول را به من می دهی؟» سام جواب داد: «یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول
نداشتم تو به من بیست دلار قرض دادی؟» مایک گفت: «بله، یادم هست.» سام
گفت: «من دارم پولت را پس می دهم.
طبقه بندی: داستان کوتاه انگلیسی،
The Elevator
آسانسور
An Amish boy and his father were in a mall. They were amazed by almost everything they saw, but especially by two shiny, silver walls that could move apart and then slide back together again.
The boy asked, "What is this, Father?" The father (never having seen an elevator) responded, "Son, I have never seen anything like this in my life, I don't know what it is."
While the boy and his father were watching with amazement, a fat, ugly old lady moved up to the moving walls and pressed a button. The walls opened, and the lady walked between them into a small room.
The walls closed, and the boy and his father watched the small numbers above the walls light up sequentially.
They continued to watch until it reached the last number, and then the numbers began to light in the reverse order.
Finally the walls opened up again and a gorgeous 24-year-old blond stepped out.
The father, not taking his eyes off the young woman, said quietly to his son, "Go get your mother.
پسر و پدر شهر ندیده ای داخل یك فروشگاهی شدند تقریبا همه چیز باعث شگفتی آنها می شد مخصوصا دو تا دیوار براق و نقره ای كه می تونست از هم باز بشه و دوباره بسته بشه.
پسر می پرسه این چیه ؟ پدر كه هرگزچنین چیزی را ندیده بود جواب داد :پسر من هرگز چنین
چیزی تو زندگی ام ندیده ام نمی دونم چیه.
در حالی كه داشتند با شگفتی تماشا می كردن خانم چاق و زشتی به طرف در متحرك حركت كرد و كلیدی را زد در باز شد زنه رفت بین دیوارها تویه اتاقه كوچیك.
در بسته شد و پسر و پدر دیدند كه شماره های كوچكی بالای لامپ هابه ترتیب
روشن میشن.آنها نگاشون رو شماره ها بود تا به آخرین شماره رسید بعد شماره ها
بالعكس رو به پایین روشن شدند سرانجام در باز شد و یه دختر 24ساله خوشگل بور از اون اومد بیرون . پدر در حالیكه چشاشو از دختربرنمی داشت آهسته به پسرش گفت :برو مادرت بیار
طبقه بندی: داستان کوتاه انگلیسی،


